18.11.09

وصف العیش ادبی

دیروز شازده شادیاروالدوله در یک بحث کاملاً جدی ادبی صحبت از "اندام متناسب جمله" و "پستی و بلندیهای متن" می‌کردند. به نظر شما این شازده ما یک چیزیش نمی‌شود؟

17.11.09

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

نان قندی، لیمو شیرین، خرمالو، به، خیارشور، کلوچه نارگیل، خامه، چای دارچین، پفک، انجیر خشک، خیار قلمی. میرزاده خانم امروز کیسه خریدش را محکم بغل کرده بود و در خیابان سرخوش و بلند می‌خواند "با اینا زمستونو سر می‌کنم. با اینا خستگیمو در می‌‌کنم. بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نسرین...". پ

15.11.09

برسد به دست عزیز شازده شادیارالدوله

فریاد که سوز دل بیان نتوان کرد
با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد
اینها که من از جفای هجران دیدم
یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد
.....
شازده جانم، پ

این کاغذ را برایتان می‌نویسیم تا از احوالمان خبری دهیم و دل از غبار نگرانی بشویید. از هوا برایتان بگوییم که سرد است و خاکستری. یحتمل این خلق تنگ امروز ما هم مربوط به هوا باشد. همه چیز این مملکت فینلاندا خوبست غیر از این سرمای لاکردارش که تا مغز استخوانمان یخ می‌زند. پ
.....
دیگر آنکه ما را خجل نکنید و از درس و مشقمان نپرسید. نتیجه آن امتحان کذایی "سولار انرجی" را هنوز نگرفته‌ایم. چهار سوال را از همان فصلی داده بودند که در طیاره و تند و تند خوانده بودیم. از پنج سوال سه تا را نوشتیم. اما هنوز تنقلاتمان تمام نشده بود! این بود که با خودمان فکر کردیم بنشینیم و محاسباتی که یاد داریم انجام دهیم. حساب کردیم که آنروز چه ساعتی در "لاتیتیود" ما آفتاب غروب می‌کند. در آمد پنج و نیم بعد از ظهر. از عمارت که بیرون آمدیم هوا تاریک بود و ظلمات و ساعت هم چهارونیم. الغرض، بخت یارمان بود که چیزهایی که بلد بودیم را نپرسیده بودند! دیگر آنکه همچنان با "لب ویو" معلق می‌زنیم. هنوز هم قلقش دستمان نیامده‌است. البته حالا می‌دانیم که چراغ را چطور روشن و خاموش بکنیم. انشالله روزی برسد که کلهمِ یک فابریک را استارت بزنیم. پ
....
دیگر آنکه همانطور که ما را می‌شناسید همچنان اخبار مملکت را دنبال می‌کنیم. ایران گل و بلبل که تمام اموراتش به خیر و خوشی سپری می‌شود و قاعدتاً رعیتش ملالی ندارند. در سایه آرامش مطلق و فارغ از غم نان، صبح تا شب با موسیقی مجاز، از کثرت خوشی بشکن می‌زنند. گاهی هم در خلوت اعضا و اسافلی می‌جنبانند. عموم ممالک دنیا هم که صف کشیده‌اند تا فتوکپی"ماتریکس مدیریت و مملکت‌داری" ما را بگیرند و مثل ما به سر و سامان برسند. گاهی هم استغفرالله گویان سری به "بنیادهای خبرپراکنی معلوم‌الحال" می‌زنیم تا ببینیم باز چه شکری خوردند، که همان لاطائلات همیشگی است و محل اعتنا ندارد. بحمدالله رعیت ایران عاقل است که به وقتش انوار مشعشع و خیره‌کننده را دیده و میخکوب گشته‌است و این ترهات را باور نخواهد کرد. پ
....
شازده جان، دورتان بگردم، ما که در غربت هامبورغ بودیم و دلتنگ همه. دلمان خوش بود که شما را داریم. حالا که غریبتر در این زمهریر افتاده‌ایم و یک چشممان اشک و یک چشممان خون است. هر چه اشکدان داشتیم لبریز و سرریز شد، اما ایام فراغ به سر نیامد. قلم بدست گرفته‌ایم و صورت شما را در حال خنده همه‌جا رسم کرده‌ایم. نمی‌دانید این خنده شما با دل ما چه می‌کند. بیش از این طاقت دوری نداریم. در یاهو مسنجر منتظرتان هستیم. پ
....
قربانت شوم، میرزاده
یوم‌الیکشنبه پانزدهم نوامبر سنه دوهزار و نه میلادی

2.11.09

واردات دسته بیل

.....
کشاورز ایرانی: انا مسرور من الرؤیة و لذت اللمس الدسته بیل من الإمارات العربية المتحدة! پ

1.11.09

باربد و نکیسا

ما و شازده فضایل‌مآبمان سرجمع هزار هنر و محسنات و کمالات و کرامات داریم. مع‌الأسف هیچکدام "موزیسین" نیستیم. نه از طایفه هنرمندان سنتی که کت مائویی با پارچه بته جقه تن می‌کنند، نه از قر و قمبیله‌های فشن تنبان گل‌گلی! ابعاد بی‌استعدادی ما وقتی آشکارتر می‌شود که اعتراف کنیم در محضر کدام اساتید بنام خطه فارس و آذربایجان تلمذ کردیم و درس آواز گرفتیم! پ
.....
شازده شادیاروالدوله حفظه‌الله هم بهکذا. هرجا ساکسیفون ببینند آه جانسوزی می‌کشند و داد سخن سر می‌دهند که از قدیم‌الایام مشتاق نواختن این ساز ناب بودند. التفاتی هم به استاد شماعی‌زاده می‌کنند که ساکسیفون‌نواز بسیار قابلی بود. بله، غایت آرزوی شازده عزیزتر از جانمان اینست که مثل استاد با ساکسیفون صدای تنبک دربیاورند! پ

دست مریزاد

می‌گوییم: توتون‌آخوت جان، یک بار دیگر خبر را بخوان! پ
.....
می‌خواند: به گزارش پایگاه خبری سفیر از ساری در این مانور پلیس صدها کارگر نمایشی در اعتراض به عدم دریافت مطالبات خود یکی از بزرگراه های شهر را مسدود کردند و با آتش زدن لاستیک خودرو و چوب خواستار دریافت حقوق خود شدند. در این مانور، مذاکرات ماموران انتظامی و امنیتی با معترضان بی نتیجه ماند و این تجمع به درگیری انجامید که ماموران نیروی انتظامی توانستند ضمن سرکوب اعتراضات تمامی آشوب گران فرضی را بازداشت کردند و موفق شدند جاده مسدود شده را باز کنند. پ
می‌گوییم: کامنت زیر خبر را هم بخوان! پ
.....
می‌خواند: آفرين به اين پليس كه توانست كارگران دست خالي را بازداشت و جاده را باز كند! پ
....
می‌گوییم: .... . نه. راستش ما دیگر چیزی نمی‌گوییم. آخر زبانمان در برابر این‌همه کاردانی و شجاعت و شهامت قاصر است. اصل کار جاده بود که باز شد. حق و حقوق و مطالبات کارگران هم که کلاً چیز مهمی نیست! پ

31.10.09

نوستالژیک آدمی که منم

میرزاده خانم ذاتاً آدم نوستالژیکی است. گاهی اصلاً دلتنگ هفته پیش خودش هم می‌شود. حالا شما می‌توانید تصور کنید که این احوالات با غربت‌نشینی ابداً سازگاری ندارد. میرزاده خانم نوستالژی بستنی قیفی‌های قلنبه پاک را دارد که در بسته‌های شش‌تایی فروخته می‌شد. هیچوقت هم نفهمید که چرا پاک دیگر آنها را تولید نمی‌کند. میرزاده خانم نوستالژی ساندویچ گرم قنادی نیشکر آ اس پ را دارد. دلش برای جاوید و شهسوار نیشکر تنگ شده‌است. میرزاده خانم حتی نوستالژی ظروف لب‌پر کافه نادری را دارد. میرزاده خانم هوس بورش کافه نادری را کرده‌است. حتی دل میرزاده خانم برای پیتزا داوود و اسکلت‌های آویزان از سقفش تنگ شده‌است. میرزاده خانم می‌تواند چشمانش را ببندد و منوی پیتزا پنتری را از حفظ بخواند. پ
....
میرزاده خانم نوستالژی قنادی نوبل را دارد. نازوک ارمنی را یا باید از نوبل خرید، یا نیاگارای تبریز. در عوض گاتا را باید از ساکو خرید. شیرینی عسلی را باید از دقیق خرید و قرابیه را از کریمی. اما لطیفه تصاج بهتر است. میرزاده خانم می‌داند که در تبریز کوکه زنجبیلی را از اکبری بخرد و در تهران از قنادی فردتوکلی امیریه. می‌داند کیک شکلاتی بی‌بی عالی است. حتی دلش برای "پن شکلات" میرداماد تنگ شده‌است. مزه پیروک و یا پیراشکی گوشت نوبل هنوز زیر دندانش است. میرزاده خانم می‌داند که آجیل محمدی از تواضع بهتر است. می‌داند که حتی باقالی خشک را باید از محمدی خرید. اگر از میرزاده خانم آدرس لوادیه خوب را بپرسید، حتماً شما را می‌فرستد بازار تبریز. بعد به شما توصیه می‌کند که از همان بازار حلوای گردو هم بخرید. اما نان روغنی را از بازار نخرید. نان روغنی مغزدار خوب را از حامد بخرید. میرزاده خانم می‌داند که چلوکبابی اکبری خیلی خوشمزه است و هوس می‌کند. پ

میرزاده خانم نوستالژیک است. دلش برای شبهای یلدای خانه آقای مولوی تنگ شده‌است. دلش برای اصفهان و باغ‌بهادران تنگ شده‌است. دلش برای شمال تنگ شده‌است. دلش برای کباب خاله‌وحیده و پیتزای عمو خسروی و دلمه زن‌دایی و آش خاله‌ناهید و خورشت کنگر و خوراک گوشت مهین و لوبیاپلو و قرمه‌سبزی و کوفته مادرش تنگ شده‌است. میرزاقاسمی را خاله منصور از همه بهتر می‌پخت. قطاب‌های خاله منصور هم خیلی خوب بود. دل میرزاده خانم تنگ خاله منصور است. هنوز باورش نمی‌شود که خاله منصور را نخواهد دید. خوشحال است که خاله مینوش و خاله آذر را می‌بیند. میرزاده خانم همیشه فکر می‌کند که یک روز دوباره نواجاری‌ها را پیدا خواهد کرد. پ
......
دل میرزاده خانم برای تبریز سالهای شصت و هفت تا هفتاد و چهار تنگ شده‌است. دلش برای روزهای خوب سرشار از موسیقی زنده آذربایجانی تنگ شده‌است. دلش برای پاپا تبریزی خیلی تنگ شده‌است. برای قلیان پنج عصر، برای شعر و برای آن تلویزیون سیاه و سفید. برای میز سماور و جام زیر سماور. دل میرزاده خانم برای آن سینی کوچک زرد تنگ شده‌است. آنروزها میرزاده خانم آنقدر کوچک بود که با کمک پاپا از روی دیوار بپرد بالکن خانه خاله‌جان تا با فرانک بازی کند. میرزاده خانم یک دمپایی چوبی داشت که تلق تلق صدا می‌کرد. احتمالاً فقط اوست که دلش برای دمپایی‌اش تنگ شده‌است. آخر بقیه خاطره خیلی خوبی از آن دمپایی ندارند! میرزاده خانم خیلی غصه خورد وقتی دید زکیه خاله‌جان کاغذ دیواری‌ها را کنده و بجایش رنگ زده‌است. پ
......
میرزاده خانم کوچکتر که بود همیشه با مادرش می‌رفت تیاتر یا سینمای گلریز. هنوز هم اگر از او بپرسید که پنج‌تا سینمای محبوبش را اسم ببرد، حتماً یکی گلریز خواهد بود. میرزاده خانم نوستالژی خیابان یوسف‌آباد را دارد. پ
......
یادش می‌آید که ده دوازده سال پیش در کلاس 104 دانشکده می‌نشست و آب آلبالوی گازدار می‌نوشید. یادش می‌آید که سر کلاس نمی‌رفت تا برود بستنی سالار توت‌فرنگی بخورد. یادش می‌آید که روزهای طولانی را با سالی‌بانو می‌گذراند. ساناز و لیلا ومریم و شیوا و لی‌لی و مهسا و نیلوفر و نسیم و شقایق و پرستو هم بودند. دل میرزاده‌خانم برای یاسمن خیلی تنگ شده‌است. میرزاده خانم بعد از هفده هجده سال هنوز دلش برای زهرایش تنگ می‌شود. دلش برای آیدای مهربان و مینای خوب و نینای عزیز و مهسای سخت تنگ می‌شود. امیرحسین، بابک، کامبیز، اسفندیار، علی، بهادر، کورش، داریوش، حمید، آرش، بهزاد، آتبین، سعید، نیما، هومن، مانی، علیرضا، اشکان، صنم، نرمین، گلناز، پانته‌آ، ساسان، الهام، پروانه، سولماز، سارا، سپهر، لادن، المیرا، مرجان، یاشار... . میرزاده خانم دلش برای همه اینها تنگ شده‌است. میرزاده خانم دلش برای بهروز خیلی خیلی تنگ شده‌است. صهبا و سیروس و نیک که جای خود دارند. پ
......
میرزاده خانم می‌گوید بهترین کروسان دنیا را در سوئیس پیدا می‌کنید. دلش برای خرس باغ‌وحش بازل هم تنگ شده‌است. دلش برای فنلاند هم تنگ شده‌است. برای توت‌های وحشی کنار خیابانهای یووسکولا که فقط میرزاده خانم و اردک‌ها مشتریانش بودند. پ
......
دیروز میرزاده خانم رفت در یک رستوران خیلی کوچک ایرانی کوفته خورد. حتی دلش می‌خواست تیلیت هم بکند. نانش مناسب نبود! از یک چایی فروشی چیزی مثل کامفت خرید. بعد میرزاده خانم رفت عرق کاکوتی و پونه و شاتره خرید. آخر عرق شاه‌اسپرغمش تمام شده‌است و حالا دنبال عرق مناسب برای چایی‌اش می‌گردد. میرزاده خانم حتی سوسیس و کالباس ایرانی هم خرید. سبزی خوردن هم خرید. بعد هم یک بسته بزرگ نان اسکو برداشت. شامپوهای صحت و پاوه را دید و لبخند زد. می‌خواست آب آلبالوی تک‌دانه بخرد، ولی تاریخ مصرف نداشت و منصرف شد. حتی می‌خواست آب پرتقال ساندیس هم بخرد. اما با خودش گفت که آخر نوستالژی هم حدی دارد! در خانه قرمه‌سبزی پخت. سبزی پاک کرد که بوی بهشت می‌داد. چایش را با عرق پونه و کامفت فرنگی خورد. میرزاده خانم فهمید که عرق پونه به درد چای نمی‌خورد. فکر کرد که کامفتی هم که از سوان نخریده باشی، کامفت نیست. همین نظر را در مورد قهوه‌ترک هم دارد. آخر میرزاده خانم خیلی نوستالژیک است. پ

29.10.09

ما ملت چس ناله‌ایم. تحمل شادی را نداریم. مخصوصاً اگر شادی دیگران باشد. شادی دیگران ما را نومید می‌کند. اینرا خیلی راحت در وبلاگستان می‌شود لمس کرد. کامنت‌ها، خشمگین و ستیزه‌جو می‌شوند. انگار وبلاگ‌نویس خوشحال در حال تجاوز به حق آنهاست. بیشتر وقتها مردم اگر ظالم و نادان نباشند، حداقل عادل و آگاه هم نیستند. شما را بخدا نیایید بگویید که "چرا جمع بستی و من دیروز از خوشحالی یکی، خیلی هم خوشحال شدم و فلان". معلوم است که نسبی حرف می‌زنم! پ

رفقا دور هم شب خوبی را می‌گذرانند یا مسافرت می‌روند. بعد هم آنرا ثبت می‌کنند. برای دل خودشان. برای اینکه خوشی را در وبلاگ‌‌شان ادامه بدهند. اصلاً می‌نویسند که نوشته باشند. عیش‌شان را بهم نزنید. کامتان تلخ است، تلخ‌ترش نکنید. یک بار جمله‌ای نوشته بودم که در این مایه که "هفته پیش را استراحت کردم". خواننده‌ای داشتم که مرتب سر ‌می‌زد و بی‌حرف می‌رفت. برایم نوشت (نقل به مضمون) "استراحت؟ مگر هفته‌های قبل از آن چه می‌کردی؟". فکر کردم آرامش زندگی من چقدر مزاحم این آدم بوده‌است. نکنید اینکار را با خودتان. گناه دارید بخدا! پ

درد به نوعی یقه همه را چسبیده‌است. من که کسی را نمی‌شناسم که قسر در رفته‌باشد. باور کنید حتی درد بی‌دردی هم بد دردی است! اصلاً درد مملکت‌مان درد مشترک‌مان است. پس حرص شنگولی دیگران را نخورید. ول کنید اصلاً وبلاگ‌های خوشحال را. فراوان هستند نوشته‌های آزرده و گله‌مند از روزگار غدار و فلک کج‌مدار. عاشق‌های ناکام، آدمهای زخم‌خورده، بابا طاهرهای دوآتشه، روضه‌خوانان " ما در این شهر غریبیم و...". از همان جنس خودتان. آنها را بخوانید و ارضا شده بخوابید. بگذارید مردم خوشحال هم خوش باشد به خوشی خودشان! پ

28.10.09

یک دسته از مترجم‌ها هستند که بد ترجمه می‌کنند و خودشان هم می‌دانند بد ترجمه می‌کنند. بعد برای توجیه می‌گویند "در ترجمه این اثر سعی شده‌است ترتیب، جمله‌بندی، نقطه‌گذاری و سبک و شیوه خاص نویسنده حفظ شود". یعنی تمام مسئولیت نقطه‌گذاری غلط و جملات بی‌سر و ته را بر دوش نویسنده می‌اندازند و خلاص! پ

22.10.09

اصلاً‌ هنر نزد ایرانیان است و بس

من بعد از نوشتن پست پایین و مقایسه تربیت جهان اولی و جهان سومی، متصف به صفات زیر شدم: نژاد پرستی، وطن فروشی، سرسپردگی به فرهنگ منحط غرب، عقده حقارت، تربیت بد خانواده، نشناختن ایران، خودزنی فرهنگی و غیره. البته منتقدین عزیز فقط با خواندن یک پست، این همه چیز در من کشف و بیان کردند. ولی من که هر روز شاهد رفتارهای مشابه آنچه نوشته‌ام هستم، اجازه ندارم راجع به مملکت خودم اظهار نظری بکنم. حتی بعنوان برگ برنده و در رد ادعای من "هیولای اطریشی" که سالها به دخترش تجاوز می‌کرد را رو کرده‌اند. خب مگر من گفته‌ام که جهان اول عاری از خشونت و مهد تربیت بشریت است؟ اصلاً‌من کجا کلمه "همه" را بکار برده‌ام؟ من فقط تعریف کردم که در موقعیت‌های مشابه شاهد چه رفتارهایی بودم. واضح است که در هر جامعه‌ای همه‌جور آدم وجود دارد. ما می‌گوییم "دماغ ایرانی‌ها بزرگ است". آیا این به معنی اینست که دماغ کوچک در ایران نداریم؟ "ژاپنی‌ها خیلی کار می‌کنند" در قاموس شما این معنی را می‌دهد که آنجا آدم کون‌گشاد نداریم؟ چندبار شنیده‌اید زنان تبریز دست‌پخت خوبی دارند، شیرازی‌ها دل خجسته‌ای دارند، مشهدی‌ها مذهبی هستند. آلمانیها جدی و ایتالیایی‌ها عاشق‌پیشه و انگلیسی‌ها جنتلمن و روسها منفی‌باف و ... . ولی این واقعیت غیرقابل انکار است که اینجا از هر ده بچه‌ای که نق می‌زند و گریه می‌کند، هفت تا از همان دور و بر خودمان است. با یک حساب سرانگشتی می‌فهمیم که در فرهنگ ما یک جای کار ایراد دارد. پ

من با چند مثال ساده می‌خواهم نوعی رفتار غلط اجتماعی را نشان بدهم و متهم به شیفتگی به دنیای غرب می‌شوم. حالا به من بگویید این با حکم زندانیان سیاسی اخیر چه فرقی دارد؟ آنها هم به چیزی اعتراض داشتند و متهم شدند که "آلت دست بیگانه" هستند. تنها به قاضی می‌روید و راضی برمی‌گردید. پ

ایراد ما اینست که نمی‌توانیم از خودمان فاصله بگیریم. همه‌چیز را شخصی می‌کنیم. همه چنان عکس‌العمل نشان داده‌اند انگار من تک‌ تک این آدمها را با انگشت نشان داده‌ام و گفته‌ام راجع به این آدم نوشته‌ام! اگر واقعاً آنطور که شما می‌گویید ما جهان‌سومی‌ها خوب و بافرهنگ هستیم، پس مشکلاتمان ناشی از چیست؟ با خودمان که تعارف نداریم، چرا آن طاووسان علیین شده که فکر می‌کنیم نیستیم؟ اصلاً من با هیچ‌کجای دیگر کاری ندارم. شما خشونت را هر روز در جامعه ایران نمی‌بینید؟ رفتارهای غلط اجتماعی را نمی‌بینید؟ حالا شما می‌خواهید چشمتان را ببندید و نبینید، میل خودتان است. می‌نشینیم و تا قیامت از فرهنگ دوهزاروپانصد ساله‌مان حرف می‌زنیم و خوش خوشانمان می‌شود! پ

21.10.09

یک عمر زحمتت رو کشیدم

یکی از مواردی که در فرنگ توجه من را خیلی جلب می‌کند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است. نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه می‌شود. "والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند." پ
1
بعنوان مثال بچه آلمانی سرفه می‌کند. مادر یک دستمال درمی‌آورد و به بچه می‌دهد. پ
....
بچه ترک شدید سرفه می‌کند. مادر به او می‌گوید "نکن". بعد هم بچه را دعوا می‌کند. بچه حالا علاوه بر سرفه، زِر هم می‌زند. پ

2

بچه آلمانی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. پدر به او می‌گوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه می‌خواهد خروجی را نشانش بدهد. بچه یورتمه کنان بطرف در می‌رود و خوشحال است. احساس می‌کند کار مهمی انجام می‌دهد. پ

بچه ترک غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. او را بزور و کشان کشان بیرون می‌برند. بچه زِر می‌زند

بچه ایرانی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. قربان صدقه‌اش می‌روند و وعده شکلات و بستنی می‌دهند. بچه رشوه را قبول می‌کند. همچنان غر می‌زند و از مغازه خارج می‌شود. مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است. پ

3

بچه آلمانی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. مادر گوش می‌دهد، اما عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. پ

بچه ایرانی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. مادر درحالیکه سعی دارد باقیمانده غذا را از لای دندانش بیرون بکشد، گوش می‌دهد. به بچه می‌گوید: "اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته. تو باهاش بازی نکن!" و من غرق در منطق و فراست مادر شده‌ام! پ

.... 4

بچه آلمانی بستنی می‌خورد. مادر به او دستمال می‌دهد تا دهانش را پاک کند. پ

بچه ایرانی بستنی می‌خورد. مادر دور دهانش را پاک می‌کند. پ

.... 5

بچه ترک زر می‌زند. مادر دعوایش می‌کند. پدر به مادر می‌توپد که بچه را دعوا نکن. بچه لگدی حواله پدر می‌کند. مادر می‌خندد. پدر بچه را دعوا می‌کند. پ

بچه ایرانی زر می‌زند. باز هم به او وعده و رشوه می‌دهند. پ

بچه آلمانی کلاً زیاد زر نمی‌زند. پ

..... 6

بچه آلمانی زمین خورده‌است. بلند می‌شود و به بازی ادامه می‌دهد. پ

بچه ایرانی زمین خورده‌است. مادر توی سرش می‌زند و "یا امام رضا" می‌گوید. بچه را بلند می‌کند و مثل کیسه سیب‌زمینی می‌تکاند. بچه می‌ترسد و جیغ می‌کشد. مادر گونه می‌خراشد. هر دو مفصل هوار می‌کشند. بعد بچه می‌رود بازی کند. مادر آینه در‌می‌آورد تا آرایشش را کنترل کند. پ

..... 7

در مطب دکتر حوصله بچه آلمانی سر رفته‌است. مادر از کیفش کاغذ و مداد‌رنگی بیرون می‌آورد. بچه مشغول می‌شود. پ

در مطب دکتر حوصله بچه ترک یا ایرانی سر رفته‌است. مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد. یک صورتحساب از کیفش درمی‌آورد. یک خودکار ته کیفش پیدا می‌کند. اول کلی "ها" می‌کند و نوک زبانش می‌زند تا بنویسد. بچه دو خط می‌کشد. رنگ ندارد و جذبش نمی‌کند. از جایش بکند می‌شود تا دور اتاق چرخی بزند. مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده‌باشد لاینقطع می‌گوید "نرو، نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن، آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ...". اعصاب همه خرد شده‌است. دلت می‌خواهد بلند شوی و دودستی بکوبی توی سر مادر ایرانی یا ترک! پ

..............

پانوشت: البته بسته به موقعیت و کشوری که در آن زندگی می‌کنید، بجای ترک و ایرانی می‌توانید عرب و پاکستانی و آمریکای لاتین ... بگذارید. پ

20.10.09

دغدغه های دانشمندان ایرانی

......
چند خط بالا را که برای شازده خواندیم، سخت به فکر فرو رفت. بعد با حالتی منقلب گفت: خوش به سعادت این هموطن که فقط از جانب اعراب نگرانی دارد. من چه بگویم که باید از یک طرف نگران آذربایجان باشم. از آنطرف ترکیه قصد مصادره نامم را می‌کند. فنلاند من را بعنوان دانشمند فنلاندی معرفی خواهد کرد. روابط دیپلماتیک سوئیس و آلمان به هم خواهد خورد. میرزاده خانم جان، من نگران آینده دنیا و جنگ جهانی دیگری هستم! پ

6.10.09

باز هم وزیر راه

......
آب هم اگر یک جا بماند می‌گندد. اعتقادم بر این است که افراد باید در لحظه غرورشان از مقامی که دارند برکنار شوند همانند یک کشتی‌گیر که وقتی مدال طلا می‌گیرد همه تعریف می‌کنند و به محض این‌که یک شکست را تجربه می‌کند وی را برکنار می‌کنند. به این جهت حسامی را در اوج برکنار کردم و به همین دلیل هم در مراسم تودیعش شرکت کردم. پ
....
سعی کردم کسی را انتخاب کنم که از هما سر دربیاورد و مجبور نباشم که به او آموزش بدهم که خلبان کیست و کادر پروازی چیست. پ
.....
مدیر عامل جدید هما "بیبی فیس" است و نشان نمی‌دهد که تجربه بالا دارد. پ
.....
امروز حتی یک چوپان در بیابان بهتر از من وزیر می‌تواند تحلیل سیاسی کند. پ
....
اکثر تأخیرات مدیریتی است چرا که وقتی کارمند برج خوابش می‌برد و دیر بر سر پستش حاضر می‌شود مسافران بیچاره تجهیزات نمی‌خواهند و حتی من کندوکاو کردم و این بهانه خوبی نیست برای مسافر و حتی در برخی سرویس‌های فرودگاهی تنها با به کارگیری یک فرد جدید می‌توان تأخیرات و صف‌های طولانی را از بین برد. پ
.....
همیشه وقتی خبری را با عنوان تأخیر در هما می‌شنوم انگار که تیغ به قلبم می‌کشیدند. پ
..............................
بنده و توتون‌آخوت کلاً حرفی نداریم. فقط خواستیم بگوییم که ماشالله آقای وزیر چه قلب پرقوتی دارند. روزی پنجاه بار به قلبشان تیغ می‌کشند، هنوز آخ نگفته‌است. پ

29.8.09

مرافعه

به گزارش خبر آنلاین و به نقل از روزنامه جوان میرحسین و همسرش با هم دعوا کردند. جوان نوشت پس از آنکه یکى ازکاندیداهاى وابسته به جریان دوم خرداد نتوانست توفیقى در جهت توجیه افکار عمومى کسب کند اخبار به دست آمده حاکى از رو در رو قرار گرفتن نزدیکانش با وى مى باشد. به گزارش جوان، همسر میرحسین موسوى که از وى در ایام انتخابات به عنوان میشل اوباماى ایرانى! یاد مى شد طى روزهاى اخیر به علت پیگیرى نکردن وضعیت برادرش (شاپور کاظمى) توسط میرحسین به شدت با وى دچار مشکل شده و بحث هاى سنگینى با وى در این زمینه داشته است. زهرا رهنورد (زهره کاظمى) با اشاره به عدم توانایى میرحسین در پیگیرى قضیه برادرش (شاپور کاظمى) که در بازداشت به سر مى برد به وى گفته که شما که توانایى استیفاى حقوق اعضاى خانواده خود را ندارى چطور مى خواستى رئیس جمهور شوى و حقوق یک ملت را پیگیرى کنى!؟ پ
....
به گزارش توتون‌آخوت، خبرنگار اختصاصی ما، میرحسین بعد ار این مرافعه شام نخورده منزل را ترک کرد و حتی در را هم پشت سرش کوبید. وی راهی خانه کروبی شد و شب هم همانجا خوابید. پ

27.8.09

اهدای لقب

با سلام خدمت میرزاده خانم عزیز، پ
....
مقدمتاً خاطر ظريف مستحضر باشد كه به گمان بنده، اهدای عنوان پرطمطراق "استاد" یکی از رسوم بسیار پسندیده ایرانی است. البته ما شنیده‌ایم که در ممالک دیگر دریافت این عنوان شرط و شروط دارد و حتی محتاج مختصر تحصیلاتی هم هست. اما همین نشان می‌دهد که آنها آنطور که باید و شاید ارزش اهل علم و قلم و هنر را نمی‌دانند. اما بحمدالله در ایران استفاده از عنوان "استاد" منحصر به اساتید بالفعل نیست و همه مجاز به استفاده از آن هستند. فی‌الواقع ما دیده‌ایم که بعضی اهل درجه چند قلم در وبلاگ خود می‌نویسند "پایگاه رسمی استاد فلان" یا بعضی دوستان لینک می‌دهند به آهنگ استاد بیسار و وقتی لینک مربوطه را باز می‌کنیم استاد را مشاهده می‌کنیم که در حال جنباندن اعضا و اسافلش «نیناش ناش ناش» می‌خواند. پ
....
حال با توجه به پتانسیل‌‌های این حقیر در پیشبرد فرهنگ این خطه، آیا وقت آن نرسیده‌است که شما بنده را مفتخر به لقب "استاد" کنید؟
....
با احترام، توتون‌آخوت
...................................
....
استاد توتون‌آخوت عزیز، پ
....
آنچه که شما راجع به شرایط استادی در ممالک خارجه شنیده‌اید، مسموعات است و مستند به سند نیست و مناط اعتبار نمی‌باشد. و صد البته چه کسی بهتر از شما که صاحب هنر و کمالات و کرامات و محسنات هستید. لذا از این پس شما را به لقب "استاد" و خودمان را به لقب "علامه" مفتخر می‌کنیم. امیدواریم همچنان منشأ خدمات فرهنگی برجسته در عرصه وبلاگستان باشید. پ
.....
امضا: علامه میرزاده خانم

17.8.09

امان از این مطبوعات بی ناموس

پ - توتون جان، شنیدی یک هلی‌کوپتر هم سقوط کرد؟ پ

پ - اوهوم. پ

پ- یکی دو روز پیش هم یک هواپیمای دو موتوره سقوط کرده بود. پ
....
پ- .... پ
.....
پ- قبلش هم یک چرخ یک هواپیما در اصفهان ترکید و مردم .... پ
.....
پ - خودم می‌دانم! پ
.....
پ - تازه يک فروند هواپيمای فوکر 100 در مسير هوايی ماهشهر به تهران، پس از برخاستن از زمين دچار نقص فنی شد و مجبور به فرود اضطراری در فرودگاه مبدأ شد. پ
.....
پ- .... پ
....
پ- يک فروند هواپيما يک دقيقه بعد از بلند شدن از زمين به علت نقص در سيستم هواپيما مجبور به فرود اضطراری شد. پ
....
پ - این که چیزی نیست! پ
....
پ - آخر فقط یک روز قبلش يک فروند هواپيمای بوئينگ 707 در مسير اهواز - تهران به دليل آتش گرفتن يکی از موتورهای هواپيما با 174 مسافر مجبور به فرود اضطراری شد. پ
....
پ - .... پ
.....
پ - یک هواپيما هم هنگام فرود در فرودگاه مهرآباد تهران به دليل نقص فنی از مسير خارج شد و خلبان توانست هواپيما را کنترل کند. پ
.....
پ - .... پ
.....
پ - قبلش هم یکی در مشهد از باند منحرف شد ... پ
....
پ - اوهوم. پ
....
پ- یک هواپیما هم حوالی قزوين سقوط کرد. پ
....
پ - .... پ
....
پ - همه این سوانح هم طی یک ماه .... پ
....
....
پ - اینها حرفهای خودت است؟ پ
....
پ - خیر! فرمایشات وزیر راه و ترابری است. پ
.....
پ - صحیییییییح! پ

13.8.09

برسد به دست گوگل ریدر

جناب مستطاب گوگل ریدر
بعدالتحيه والسلام
...
واليوم انتظار داريم به عوامل دستور فرماييد که محض سکینه خاطر کاربران نازک‌‌دل گوگل ریدر، این اوپشن "لایک" را از آن صفحه مبارک حذف نمایند. متاسفانه ملت شریف بجای ادای جملات قصار مبتنی بر بدوبيراه و امثال ذلک یک "لایک" بالای مطالب آزارنده می‌تپانند که مثل خاری به چشم دیگران فرو می‌رود. ما نمی‌دانیم که پس از رؤیت و قرائت خشم و خون و خبر مرگ، چه احساسی به این کاربران عزیز دست می‌دهد که آن "لایک" کذایی را فشار می‌دهند. علی‌القاعده باید بند دلشان پاره بشود نه اینکه "لایکشان" بشود! پ
.....
دیگر آنکه به همان عوامل دستور فرمایید یک "ادیت" هم به "نوت" اضافه کنند. گاهی ما سهواً اشتباه تایپی می کنیم و چاره کار فقط حذف مرقومه است. تا اینجایش ایرادی ندارد. بشرط آنکه مطلب "شر" و "ریشر" نشود و دست به دست نچرخد. آنوقت سندی می‌شود دال بر بی‌سوادی نگارنده و چه چهره‌های فرهیخته‌ای که اینگونه بی‌آبرو نشدند. حفظ آبروی خلق، عندالله مأجور است. پ
....
ختم مطلب آنكه تا عنايت شما متوجه ماست، لابد سايه ما و دیگر گوگل ریدریان هم بر سر هم مستدام است. پ
....
والسلام
تحريراً فی ليلة 4 أغسطس المبارک

6.8.09

توپولف داریم تا توپولف

توتون‌آخوت: چطور است تودوزی ماشین‌ها را هم عوض کنیم، تا شاهد کاهش تصادفات جاده‌ای هم باشیم؟! پ

3.8.09

تعهد مالی- اخلاقی

....
میرزاده خانم: حالا این شرکت عریض و طویل چقدر سرمایه دارد؟ پ
....
توتون‌آخوت: تقریباً نه برابر کمتر از بدهی! پ
....
میرزاده خانم: پس ورشکسته است دیگر؟! پ
.....
توتون‌آخوت: تصریح قانون تجارت در ماده 141 است كه می‌گوید زیان انباشته اگر بیش از پنجاه درصد سرمایه ثبت شده باشد، آن‌گاه آن شركت ورشكسته است. پ
.....
میرزاده خانم: ایران خودرو تقریبا نه برابر سرمایه ثبتی خود به بانك‌ها بدهكار است. پس طبق تعریف قانون تجارت الان این شركت ورشكسته است! پ
.....
توتون‌آخوت: نه؛ آن زیان انباشته است نه بدهی. منظور این بود كه سرمایه آن به اتمام رسیده باشد. ببین! مثال ساده‌اش این است كه شما الان یك تومان پول دارید، دو تومان جنس می‌خرید و یك تومان یعنی نصف به نصف بدهكار می‌شوید، اما وضعتان خراب نیست و در نهایت می‌گویید دو تومان مال دارم. در شرایط بحرانی نیز می‌توانید با فروش مال خود یك تومان بدهی‌تان را بپردازید و یك تومان نیز در جیبتان می‌ماند. این صورت ساده مساله است. پ
.....
میرزاده خانم: خب پدر آمرزیده، ایران خودرو که یک تومان جنس دارد، نه تومان بدهی دارد! پ
.....
توتون‌آخوت: چرا دادش را سر من میزنی؟ من خط به خط متن مصاحبه ایشان را خواندم. حالا اگر حرف ایشان با یکان دهگانی که ما در مکتب خواندیم جور در نمی‌آید، تقصیر من نیست. پ
.....
میرزاده خانم: حالا عمده طلبكاران چه دستگاه‌هایی هستند؟ پ
....
توتون‌آخوت: عمده طلبكاران شبكه بانكی است. پ
.....
میرزاده خانم: كدام بانك‌ها؟ پ
....
توتون‌آخوت: تقسیم شده كه به آن‌ها فشار نیاید. حدود پنج هزار و دویست میلیارد تومان به شبكه بانكی بدهی دارند. بقیه بدهی به قطعه‌سازان، پیمانكاران و وزارت دارایی است. به هر حال همیشه همه به وزارت دارایی بدهی دارند! پ
....
میرزاده خانم: صحیح! پ

2.8.09

پیشنهاد بی شرمانه

....
میرزاده خانم: اوا خاک عالم! چه حرفاااا... پ